صبح زود حدودا شش ،از خونه زدم بیرون فقط سوفورهای شهرداری مشغول به کار بودن...کسایی که من واقعا حسرتشونو میخورم...
یادم اومد به درس پارسال که همه ی ما یه رفتگریم ولی ما کجا واونا کجا ؟
با هزار احترام صبحانه وناهار رو بهشون میدن وبه عنوان یه زحمتکش همه میشناسنشون!!!
خسته شون شد زیردرخت یا چمنا لم میدنو وفارغ از هر مشکلی...
مارو بگو اگه چیزی تو دفتر واسه خوردن بود شک نکن مطمئن باش که شب جمعه اییه... که همکارا واسه مردهاشون میارن!!!
حقوق که الحمدالله سیرنزولی پیداکرده وبجای افزایش ،کاهش پیداکرده...
اونوقت هرروز یه سازمیزنن وتو بی چون وچرا باید بلد باشی باهاش برقصی !
از مدیرگرفته تا هرکس که قصد کلاست رو کنه قصد مچ گیری داره...زحمتی هم که نمیکشی چون وظیفه ات است ، کاراضافی هم ختم به اجر اخروی وماذلک میشه !!!!!!!
اینجاست که
ظهر برمیگردم میبینم زیر درخت لم داده یا گاهی مشغول غذاخوردنه ...نون سنگکش رو تو خورش خوشرنگی میزنه وبا چه لذتی ...
...
بهیچوجه قصدتوهین به کسی رو ندارم ولی امسال کارم خیلی زیاده خستگی امونم رو برده
بچه تو سن بلوغ ،انتظارات مدرسه بالا،دروس وروشها جدید...
ساعات کار طولانی (واسه یه لقمه نون حلال)...
همه اش باعث شده بشم یه ادم نق نقو
تاريخ : شنبه سیزدهم آبان ۱۳۹۱ | 12:28 | نویسنده : gapom poy tone |
