فردا میریم مدرسه...
منم مثل کلاس اولیها که یه جورایی استرس مدرسه وکلاس ومعلم رو دارن هستم...
یادم میاد...
تو مدرسه یه درخت بود که تنه اش سه شاخه شده بود وسه نفر همیشه روی تنه های درخت می نشستند ولقمه هاشونو می خورند...هیچکس رو به قلمرو خودشون راه نمی دادند.
منم تازه وارد اون مدرسه بودم ...
یه روز صبح زود چندلقمه نون وپنیرو خیار گرفتم و قبل از زنگ تفریح سریع خودمو بالای درخت رسوندم ونشستم ...وقتی اونا رو اون پایین دیدم که زیرچشمی نگام میکردند ترسیدم ...سریع گفتم کی صبحونه میخواد
ولم کردند و رفتند...انگار ماست شده بودم!
روزها وساعتها من اونجا تنها می نشستم ...وکسی سراغم نمیومد.
تا اینکه زدم وسر یکیشونو شکستم ...عمدی نبود( سنگی تو حیاط مدرسه دیدم خواستم از رو دیوار بندازم بیرون ...ولی بیرون نرفت)
عصرش با مامانم رفتیم خونه شون ...فرداش باهام دوس شد دوتا دوستش هم شدند دوست صمیمیم وسالها رفت وامدخانوادگی داشتیم ...وحالا ایشون عروس عمه م هست اون دوتای دیگه هم زن فامیل دور...
نتیجه اخلاقی: نمی دونم کجای کارم اشتباه بود...(: (: (: (:
منم مثل کلاس اولیها که یه جورایی استرس مدرسه وکلاس ومعلم رو دارن هستم...
یادم میاد...
تو مدرسه یه درخت بود که تنه اش سه شاخه شده بود وسه نفر همیشه روی تنه های درخت می نشستند ولقمه هاشونو می خورند...هیچکس رو به قلمرو خودشون راه نمی دادند.
منم تازه وارد اون مدرسه بودم ...
یه روز صبح زود چندلقمه نون وپنیرو خیار گرفتم و قبل از زنگ تفریح سریع خودمو بالای درخت رسوندم ونشستم ...وقتی اونا رو اون پایین دیدم که زیرچشمی نگام میکردند ترسیدم ...سریع گفتم کی صبحونه میخواد
ولم کردند و رفتند...انگار ماست شده بودم!
روزها وساعتها من اونجا تنها می نشستم ...وکسی سراغم نمیومد.
تا اینکه زدم وسر یکیشونو شکستم ...عمدی نبود( سنگی تو حیاط مدرسه دیدم خواستم از رو دیوار بندازم بیرون ...ولی بیرون نرفت)
عصرش با مامانم رفتیم خونه شون ...فرداش باهام دوس شد دوتا دوستش هم شدند دوست صمیمیم وسالها رفت وامدخانوادگی داشتیم ...وحالا ایشون عروس عمه م هست اون دوتای دیگه هم زن فامیل دور...
نتیجه اخلاقی: نمی دونم کجای کارم اشتباه بود...(: (: (: (:
تاريخ : یکشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۹۲ | 11:51 | نویسنده : gapom poy tone |
