تو اداره ی بیمه یه گوشه صدای خنده ی جمعی باعث شد
همه به حرفاش گوش بدن...
وقتی بعداز چندتا دختر پسری گیرشون نیومد پدربزرگم اسم مادرم رو گذاشت...
زیادی
که دراصطلاح جنوبی صداش میزدند...زیادو
خداهم دلش رحم اومد وبعداز پنج دختر پسری بهشون داد...
دیگه گوش ندادم
فقط چهره ی گرفته ی زیادو با همون تصورات ذهنیم منو تو فکر برد...
اینکه وقتی خواهراش ...داداشش ، مادرش ، پدرش یا دوست وهمسرش اونو ...زیادی (زیادو)صدا می زدند
چه حالی داشته ویا تو تنهاییش چی میگذشته؟؟؟
خدایا نمی دونم چی باعث شده ایران با اون فرهنگ وتمدنی که داشت به اینجا برسه...
امروز بازم یه حالگیری دیگه ...
خداروشکر که مدرسه ها باز میشه وکمتر می بینم وزجر میکشم گرچه می دونم هست ...
از این بدتر هم هست ...
شنبه برای من انگار زندگی جریان میگیره یه حس جوانه زدن ...بودن ...نمیتونم واضحتر بگم هرچی که هست حس قشنگیه...



تاريخ : چهارشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۱ | 15:31 | نویسنده : gapom poy tone |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.